رضا قليخان هدايت
1500
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چو او بازگردد تو زو باز گرد * كه آمد سپه را سر اندر نبرد چنين داد پاسخ كه پيلان و تاج * بنزديك ما آرد و تخت عاج چو داند كه لشكر بچنگ من است * شتاب سپاه از درنگ من است ببخشم سرش گنج و تاجش مراست * همان پيل با تخت عاجش مراست فرستم بنزديك شاه زمين * نمانم به دو تخت و تاج و نگين فرستاده گفت اى خداوند رخش * بدشت آهوى ناگرفته مبخش همه دشت مرد است و پيل و سپاه * چو خاقان كه جوياى تاجست و گاه چو بشنيد رستم برانگيخت رخش * منم گفت شير اوژن تاجبخش چو آمد بنزديك پيل سفيد * شد آن شاه خاقان ز جان نااميد چو از دست رستم رها شد كمند * سر شاه چين اندرآمد به بند ز پيل اندر آورد و زد بر زمين * ببستند بازوى خاقان چين پياده همىرفت تا كوه شهد * نه پيل و نه تاج و نه تخت و نه مهد چنين است رسم سراى فريب * گهى زو فراز است و گاهى نشيب چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى جنگ و كين و گهى شهد و مهر بفرمود تا پيل با تخت عاج * بيارند با طوق و زرينه تاج مى خسروانى بياورد و جام * نخستين ز شاه جهان برد نام چو پيراهن شب بدريد ماه * نهاد از بر چرخ پيروزهگاه بديد آمد آن خنجر تابناك * بكردار ياقوت شد روى خاك تهمتن فرستادهيى را بجست * كه با شاه گستاخ گويد درست دبير جهانديده را پيش خواند * سخن هرچه بايست با او براند فريبرز كاووس شادان برفت * بنزديك خسرو خراميد تفت ابا شاه و پيل و هيونان هزار * كز آن رزمگه برنهادند بار فريبرز برگشت از پيش شاه * بكام دل پهلوان سپاه چو آگاهى آمد بافراسياب * كه آتش بيامد ز درياى آب از ايران يكى لشكر آمد بجنگ * كه شد چرخ گردنده را راه تنگ